X
تبلیغات
تمنای تو







تمنای تو

بیا و عاشقم باش ای بهترین آرزوم


خیلی وقته نتونستم بنویسم

ببخشید عزیزم

اما دیشب اومده بودی به خوابم نتونستم ننویسم اینا رو

خیلی خیلی خواب قشنگی بود

تو خواب خیلی خوب بودی باهام

میگفتی میخوای درستو تموم کنی و بری سر کار

در مورد کارتم دو تا آیه خوندی اما یادم نیس

بعدشم که تو کامپیوتر واسم یادداشت گذاشتی که توام به من علاقه داری

وای نمیدونی تو خواب داشتم بال در میووردم از خوشحالی

دلم میخواس برم بالای کوه از ته دلم داد بزنم از خوشحالی

واسه همینم امروز خیلی شارژم

اما زیادی شارژمو نمیتونم تمرکزمو به درس بدم خدا کنه نیوفتم تو این امتحان

اما سمیه جونم کاش اینا همش خواب نبودو واقعیت داشت

کاش . . .

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1392ساعت 12:54 توسط reza|

سلام سمیه جان

چن وقته به این فک میکنم که شاید من کار اشتباهی کردم که از علاقه ام به تو گفتم

فک میکنم حق با بهناز خانوم باشه

من باید بجای این کارا به فکر آینده ام باشم

اگه تو رو واقعا دوست دارم باید آینده امو بسازم

سربازی رو که خدا رو شکر تموم کردم

درسمو هم باید زودتر تموم کنم و یه کار پیدا کنم

اونموقع دیگه راحتتر میتونم به ازدواج فک کنم

و اینکه تو هم برا بله گفتن مجاب بشی

آره

این یه تصمیم منطقی و بجاس

تو حق داشتی که گفتی از الان نمیتونی بهم جواب بدی

تو وافعا دختر بافهم و شعوری هستی سمیه

منم بخاطر همین خانم تمام بودنته که دوست دارم

تصمیم گرفتم از این به بعد منطقی به قضیه فک کنم

اول به فکر جور کردن شرایط ازدواج کردن باشم بعد خود ازدواج

اونموقع میام خواستگاریت

اگه توام منو خواستی که دیگه عالی میشه

اگرم نخوای که دیگه نمیتونم مجبورت کنم و باید به قسمت خدا راضی بشم

اما اصلا دوست ندارم این اتفاق بیفته

سمیه تو عشق اول و آخر منی

منم توکل میکنم به خدا

هر چی خدا صلاح بدونه همون بشه

الانم که امتحاناتم شروع شده باید این ترمو خوب بخونم

یعنی کلا باید خوب بخونم که هر چه زودتر تموم کنم به امید خدا

راستی میدونی چیه

من همیشه دوست داشتم اون دختری رو که میخوام بعنوان همسرم انتخاب کنم

خیلی سخت باشه رسیدن بهش

چون فک میکنم اینجوری قدرشو خیلی بیشتر میدونم

فک کنم همینطورم داره میشه

آخه برا رسیدن به تو خیلی کارا باید انجام بدم

تازه معلومم نیس توام منو بخوای یا نه

اما اینم بگما من به این آسونیا ازت نمیگذرم

مگه اینکه بدونم واقعا منو نمیخوای

خب دیگه برم به درسام برسم

خدایا به امید تو  

نوشته شده در سه شنبه 19 دی1391ساعت 22:36 توسط reza|

سلام عشقم

نمیدونی چقد دلم برات تنگ شده

کاش انقد ازت دور نبودم و میتونستم زود زود ببینمت

شاید خنده دار باشه اما باور کن هنوز نمیدونم واقعا چشات چه رنگیه

دلیلشم اینه که تا حالا جرات نکردم تو چشات ذل بزنمو رنگشونو تشخیص بدم

اما میدونم بهترین رنگ دنیا رو تداعی میکنن اون چشای قشنگت

راستی دارم یکم سرمایه جور میکنم یه کاری شروع کنم و از همین حالا شروع کنم به پس انداز کردن

سمیه جونم میدونم تو اصلا همچین دختری نیستی که به چیزای مادی اهمیت بدی

اما خب بدون هیچی ام که نمیشه زندگی کرد

در ضمن منم میخوام خوشبختت کنمو هیچی واست کم نذارم هرچی بخوای بتونم فراهم کنم واست

برا همینم باید از همین الان شروع کنم دیگه عشق خوبم

زندگی با تو بزرگترین و بهترین آرزومه عزیزم

 

نوشته شده در یکشنبه 28 آبان1391ساعت 20:50 توسط reza|

نمیدونم چه جوری شروع کنم و از چی بنویسم

ولی خیلی شارژم

خدایا ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ بار شکرت

تو پست قبل که قبل دیدنت نوشته بودم از خدا خواستم که وقتی برگشتم مطالب امیدوارکننده

بنویسم، قربون خدا برم که صدامو شنید

تو اون ۳ روز که بخاطر سالگرد خدابیامرز مجتبی خونتون بودیم اصلا محلم نمیذاشتی

پاک ناامید شده بودم

رفتارت جوری بود که فک میکردم ازم متنفری

داشتم دیوونه میشدم خیلی احساس بدی بود

اما وقتی موقع برگشت تو راه مامان گف که هم با زن دایی هم با خودت صحبت کرده داشتم

بال درمیاوردم بخدا

میگف زن دایی راضیه و گفته کی از رضا بهتر

به خودتم که گفته قبول کنی که عروسش بشی خندیدی و با خجالت گفتی

که رضا مثل داداشم میمونه و اینا

اما آخرش گفتی که باشه بذار فکرامو بکنم جواب میدم

وقتی مامانم اینا رو تعریف کرد دلم میخواست از خوشحالی از ته دلم جیغ بزنم

اصلا باورم نمیشه یه روز واقعا مال من بشی

نمیدونم شاید اصلا جوابت مثبت نباشه اما لااقل الان نمیخوام به این فک کنم

تصمیم گرفتم از این به بعد بیشتر تلاش کنم برا آینده ی تو و من

ایشاا... خدا خودش کمک کنه و صلاح بدونه که بهت برسم

خیلی دوست دارم سمیه جونم

 

 

نوشته شده در جمعه 28 مهر1391ساعت 17:52 توسط reza|

وای نمیدونی چقد خوشحالم عزیزم

فردا میتونم ببینمت

اما استرسم دارم

نمیدونم بعد این جریاناتو اس بازیها چه واکنشی نشون میدی

خدا کنه مهربون باشی باهام

اون لحظه که باهات چشم تو چشم بشم قلبم وانسته خوبه

ایشاا... وقتی برگشتم مطالب امیدوار کننده بنویسم

آمین

 

نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر1391ساعت 17:20 توسط reza|

امروز سالروز تولد توست و من برایت هدیه ای نخریده ام

آنچه خریدنی است بی شک ٬ لایق تو نیست.

نمی دانم با کدام جمله “دوستت دارم” را برایت انشا کنم

اما کاملتر از این چیزی ندارم

دوستت دارم ، تولدت مبارک

 

سمیه جونم تولدت مبارک

ایشا... ۱۰۰۰ ساله شی عزیزم

کاش پیشت بودمو از نزدیک میتونستم بهت تبریک بگم

ایشاا... سال بعد بتونم مستقیما بهت تبریک بگمو یه کادوی ناقابل بدم بهت

تو یه فرشته ای که خدا بهم داده برا همین هزاران بار شکر میکنم

عزیزم نمیدونی چقد دوست دارم

شمارتم که انگار عوض کردی یه اس هم نمیتونم بهت بدم

داشتن تو بزرگترین آرزومه عشقم

 

نوشته شده در دوشنبه 10 مهر1391ساعت 16:5 توسط reza|

دل به دریا میزنم واسه یه لحظه دیدنت

جونو آتیش میزنم واسه بدست آوردنت

اونقدر از عشق میگم تا منو باور بکنی

توام عاشقم بشی و دیگه ترکم نکنی

واسه به تو رسیدنم از همه چیزم میگذرم

تا تو با من بمونی دیوونه ی این عادتم

اگه جسارت نباشه میخوام بگم دیوونتم

اگه فرصت بدی تو دنیامو با تو میسازم

شنیدم گفتی که تو عاشق هیچکس نمیشی

منو باور نداری میخوای بری تنها باشی

منو از خودت نرون منو باورم بکن

نذار بی تو بمونم عشقو توی چشام بخون

اگه تو پیشم نمونی دلم تو دریا غرق میشه

دریای اشکامو میگم دلم ماتم سرا میشه

 

عشق من یادت نره اینجا یکی هست که تو همه ی دنیاشی

من دنیا رو بی تو نمیخوام سمیه جونم

 

نوشته شده در دوشنبه 20 شهریور1391ساعت 22:34 توسط reza|

دیشب بازم اومده بودی به خوابم

اصلا خواب خوبی نبود

تو همش با اخم باهام حرف میزدی حتی بعضا عصبی

اما بعدش که از احساسم نسبت بهت میگفتم یکم آروم میشدی

خلاصه تو خواب هم بهم ضدحال میزنی

راستی تو کنکورم قبول شدی تبریک میگم

ایشاا... یه دانشگاه خوب قبول بشی که خودت میخوای

اما سمیه این وسط یه چیزی هست

میدونی . . .

از یه طرف میترسم بری دانشگاه دیگه همون یه ذره ای هم که شاید بهم فک میکردی از بین بره

از یه طرفم دوس دارم تحصیل کرده بشی بعدشم اینکه تا وقتی تو درستو تموم کنی منم بتونم

تو این مدت شرایطمو جور کنم که وقتی اومدم خواستگاریت حرفی واسه گفتن داشته باشم

سمیه کاش میدونستم تو دلت چی میگذره

بخدا اگه بدونم توام منو میخوای هر کاری برا رسیدن بهت میکنم

دنیا رو به پات میریزم فقط کافیه بگی مال منی

 

در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست

مثل آرامش بعد از یک غم

مثل پیدا شدن یک لبخند

مثل بوی نم بعد از باران

در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست

من به آن محتاجم

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد1391ساعت 0:44 توسط reza|

سمیه گوشیت چرا خاموشه؟

بهت گفته بودم بعد کنکورت اس میدم

میدونم شمارتو عوض کردی

چن روزه هرچقد زنگ میزنم همش میگه خاموش

سمیه دارم دیوونه میشم بخدا

خدایا چیکار کنم؟  

دفه ی پیش که اس دادم جوری جواب دادی که خیلی امیدوار شده بودم

اما با این کارت هرچی امید داشتم نقش برآب شد

تو اس بهت گفته بودم بی رحمی

بازم میگم خیلی بی رحمی سمیه

کاش از حال من خبر داشتی

کاش میدونستی چقد واسم عزیزی

شاید اون موقع اینطور رفتار نمیکردی.

 

شاید میخوای اینهمه عشق بمونه تو دل خودم

دلت میخواد دیگه بهت نگم که عاشقت شدم

کاش توی چشمام میدیدی کاشکی اینو میفهمیدی

بگو چطور ثابت کنم که تو بهم نفس میدی

یه راهی پیش روم بذار یکم بهم فرصت بده

برای عاشقتر شدن خودت بهم جرات بده

یه کاری کردی عاشقت هر لحظه بی تابت بشه

من جونمو بهت میدم شاید بهت ثابت بشه

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1391ساعت 15:38 توسط reza|

دیروز بهت اس دادم که عید رو تبریک بگم

ولی بعد یکی دو ساعت جوری جوابمو دادی که . . .

وقتی اون اس رو خوندم انگار تموم دنیا رو سرم خراب شد

خیلی تند نوشته بودی که حق نداشتم بهت اس بدم

ولی بعدش که از احساسم بهت گفتم یکم آروم شدی

اما بازم گفتی بهت اس ندم کنکور داری

آره خب حق با توئه نباید الان بهت اس بدمو ذهنتو مشغول کنم

وقتی بهت گفتم تو یه جواب امیدوارکننده بهم بده منم قول میدم تا وقتی که

خودت نخواستی بهت اس ندم

گفتی از الان نمیتونی بهم جواب بدی

واااااااااااااای خدا خیییییییییییلی خوشحالم

نمیدونم شاید همین که نه نگفتی خودش یه جور رضایته

سمیه بخدا از دیروز تا حالا دل تو دلم نیس

هزار بار خدا رو شکر کردم

نوکرتم خدا جونم شکرت

اصلا نمیدونم چی بنویسم

دلم میخواد بال درمیووردم و پرواز میکردم

هیشکی نمیتونه تورو به اندازه من دوست داشته باشی

تو پرنسس خوشگل رویاهامی سمیه

خیییییییییییلی دوست دارم عشقم

به امید روزی که بتونم دستاتو تو دستام بگیرم

 

نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1391ساعت 13:9 توسط reza|

تو با من چیکار کردی سمیه؟

چرا حواسم به خودم نیس؟

انگار که فقط تو هستی تو این دنیا

حتی خودمم برام مهم نیس

آخه این چه حسیه!؟

کتابو که میذارم جلوم مثلا بخونم بعد دو ساعت به خودم میام میبینم یه خطم نخوندم

همه ی حواسم پیش توئه

ولی تو چی

تو میگی هیچ احساسی بهم نداری

عشق یه طرفه؟

وای نه

اگه اینجوری باشه . . .

مگه یه آدم چقد میتونه برا یه کس دیگه انقد مهم باشه!؟

دارم ذره ذره آب میشم

بدادم برس

اگه حتی فقط یه ذره برات مهمم

بیزارم از این وضعیت

هیشکی تو این دنیا تو رو به اندازه من دوست نداره مطمئن باش

 

 

نوشته شده در شنبه 6 خرداد1391ساعت 16:51 توسط reza|

تو کوچه ی دل من فقط یاد تو مونده

تو آسمونش فقط عطر تو بوده

میدونی عزیزم بدون تو میمیرم

دلمو نمیشه که از تو پس بگیرم

دل بردی از من

من موندم با غم

اشکامو نم نم

میریزم عشقم

میدونی که عشقت غریبه ها رو پس زد

واسه داشتن تو دلم هوس رو خط زد

با تو زیر یک سقف همیشه آرزومه

دل پیر و تنهام به عشق تو جوونه

میمونم همیشه به پای عشق پاکم

میخوام هر چی دارم به پای تو ببازم

رفتنت عذابه موندن تو یه رویا

شده آرزوهام به وسعت یه دریا

اسم تو همیشه روی لبای خستم

همه زندگیمو به چشمای تو بستم

دل به تو دادم ای گل من

کاشکی قلبت بشه منزل من

دوست دارم عشقم

 

 

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 0:5 توسط reza|

سیاه مثله شب تار دنیای بی تو بودن

شوق رهایی از شب منو تا تو کشوندن

هزاران شب خدا را قسم به کعبه دادم

منی که بی نور عشق برگی تو دست بادم

دلم جز این تمنا هیچی ازت نمیخواد

ای بهترین آرزوم خدا تو رو به من داد

بی تو تمومه دنیام کویره خاروخس بود

خیال با تو بودن برای من نفس بود

بیا وعاشقم باش ای بهترین آرزوم

هرعشقی جزعشق تو برای من هوس بود

دلم جز این تمنا هیچی ازت نمیخواد

ای بهترین آرزوم خدا تو رو به من داد
نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 23:31 توسط reza|

دوست دارم یک شبه هفتاد سال پیر شوم

در کنار خیابانی بایستم

تو مرا بی آنکه بشناسی از ازدحام تلخ خیابان عبور دهی . . .

هفتاد سال پیر شدن یک شبه

به حس گرمی دستهای نو

هنگامی که مرا عبور می دهی بی آنکه بشناسی می ارزد . . .

نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 17:1 توسط reza|

دیروز با کلی خواهش شمارتو از بهناز خانم گرفتم

دیشبم چن تا اس بهت دادم ولی جواب ندادی

امروز صب کلی با خودم فک کردم که چه جوری باهات حرف بزنم که دو ساعت پیش خودت اس دادی

نمیدونی چقد خوشحال شدم وقتی اسو باز کردمو دیدم از طرف توئه

وقتی ازت پرسیدم نظرتو نسبت بهم بگی تا بیای جواب بدی صدبار مردمو زنده شدم

جوابهات همشون ضدحال بود

ولی همین که جواب اسهامو دادی کلی واسم ارزش داره

تو بهم گفتی که هیچ احساسی بهم نداری

حتی تهدیدم کردی که مزاحمت نشم وگرنه جور دیگه باهام برخورد میشه

سمیه کاش حرفایی که تو اسهات زدی حرفای دلت نباشن

همه اسهاتو نگه داشتمو هرکدومو چن بار میخونم

هر کلمشو یه جور معنی میکنم

با خوندن بعضی کلمه هات تموم آرزوهام نقش بر آب میشه و با خوندن

بعضی دیگه به آینده امیدوار میشم

میدونم تو انقد دختر باحیا و بانجابتی هستی که حالا حالاها نمیتونم ازت جواب بگیرم

عیب نداره فقط تو منو قبولم کن هرچقد زجر باشه واسه رسیدن به تو میکشم

به امید روزهای خوش با تو

 

 

   

  

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 13:53 توسط reza|

عزیزم اومدم عید رو بهت تبریک بگم

شاید یکم دیر شده باشه ولی شمارتو که نداشتم همون اولین ساعات سال بهت اس بدم

امیدوارم امسال به همه اون چیزایی که آرزو داری برسی

منم به تو برسم

آمیییییییییییییییییییییین 

خلاصه معذرت که دیر شد.

دیشب بازم خوابتو دیدم

میدونی سمیه . . .

اولین بار که تو خواب دیدمت شب همون روزی بود که بهت علاقه پیدا کردم

اولین بار تو خواب دیدم دستامو گرفتی تو دستت و بهم گفتی "دوست دارم"

واااااااااااااااااااای خدا مگه میشه یادم بره!؟؟؟

خیلی خواب قشنگ و رمانتیکی بود

آخرین بار هم دیشب بود که اومده بودی تو خوابم

خواب دیدم با زندایی اومده بودین خونه ی ما

خیلی باهات راحت بودم و سمیه صدات میکردم

کلی باهم گشتیم

اصلا دلم نمیخواست بیدار شم . . .

نمیدونم تا کی باید فقط تو خواب باهات باشم

 

نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 0:12 توسط reza|

نمیدونم روزی میرسه که بیام اینجا و از بودن با تو بنویسم یا نه؟؟؟

خدایا چه حس بدیه این بلاتکلیفی

خدایا چی میشه سمیه سهم من از زندگی بشه؟

این همه آدم تو این دنیا با دختر مورد علاقشون ازدواج میکنن و آب از آب تکون نمیخوره

خدایا چی میشه کار مارم را بندازی؟ هااااااا؟

کار سختی نیس ها

فقط کافیه مهر منو تو دل سمیه جا کنی

این که کار سختی نیس واست

واسه تو که خدایی و هر چی بخوای همون میشه

آخخخخخخخخخخخخخ

چی میشد سمیه هم منو اینجوری دوسم داشت؟

با دست رو دست گذاشتن چیزی درست نمیشه باید یه کاری بکنم

ولی چه کاری آخه؟؟؟

شاید بهتر باشه با خودش حرف بزنم و حرفامو روک و راست بهش بزنم

اما نه بذا بمونه بعد عید

وااااااااای نمیدونم چیکار کنم

خدایا کمکم کن

     

نوشته شده در شنبه 20 اسفند1390ساعت 23:42 توسط reza|

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛ این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!

چه اتفاقی افتاده؟
در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شدیدا منقلب شد

ده سال مراقبت! چه عشقی! چه عشق قشنگی!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم، اگر سعی کنیم.

 تقدیم به عشقم سمیه

 

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 23:43 توسط reza|

یکی هست تو قلبم . . . 

که هر شب واسه اون مینویسمو

اون خوابه . . .

نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 2:1 توسط reza|

سلام

گفته بودم همین روزا ز میزنم و باهات میحرفم اما نشد

با خودم فک کردم شاید الان وضع روحیت مناسب نباشه و بهتر یه مدت دیگه صبر کنم

واقعا دلم واست تنگ شده نمیدونم چه جوری باید تحمل کنم دوریتو ؟؟؟؟؟؟؟ 

خیلی وقته ندیدمت

ولی خوشحالم که عید نزدیکه و باز میتونم ببینمت

 

نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 11:28 توسط reza|


آخرين مطالب
» رویای تو
» نگاه منطقی
» رنگ چشمات
» خدایا شکرت
» دیدن تو
» تولدت مبارک عشقم
» باورم کن عشقم
» ترس
» نقش برآب
» کور سوی امید

Design By : RoozGozar.com