آخر خط
به سمیه اس دادم که ازش ج بگیرم
جوری باهام حرف زد که انگار ازم متنفره
بدترشم اینکه مصطفی هم فهمیدو بهم اس داد که دیگه به سمیه اس ندم
گف خواهر من هیچ علاقه ای به تو نداره
چن دیقه همونجوری که به گوشی ذل زده بودم خشکم زده بود
باورم نمیشد
ای خدا دارم دیوونه میشم
دختری که انقد دوسش دارم و واسش میمیرم
دختری که ۷ ساله تو دلم خونه کرده
حالا به همین راحتی ردم کرد
اصلا باورم نمیشه انگار دارم خواب میبینم
منی که انقد برنامه میریختم برا آینده
آینده ای که توش خودمو سمیه رو باهم میدیدم
همش نقش برآب شد
ینی باور کنم که دیگه سمیه مال من نمیشه؟؟؟
ینی به آخر خط رسیدم؟؟؟
ینی دیگه همه چی تموم شد و . . . ؟؟؟
باور کردنش خیییییییییییییییلی سخته خیلی
کاش میتونستم کاری بکنم که نظرش عوض شه
اما نمیشه
چه جوری باید این غمو تحمل کنم؟؟؟
خدایا کمکم کن
